شنبه عصر
نشستم تو خونه چایِ استخدوسی که علی بهم معرفی کرده و دوستش دارم رو میخورم و آهنگ گوش میدم. ماهی توی فر در حال پختنه و برنج هم رو گاز داره دم میکشه. خونه رو امروز مرتب کردم و پوسترهایی که خریده بودم رو زدم به دیوار. چندتا از دوستام رو برای شام دعوت کردم اینجا. تا یه ساعت دیگه باید برسن. دارم به این فکر میکنم که فردا که پا شدم چه کارایی باید انجام بدم. باید ورقههای امتحان رو تصحیح کنم. درس هفته بعد رو آماده کنم و پروپوزالم برای پستداک رو تموم کنم، یا حداقل پیش ببرمش. کلی کاره. نمیدونم برسم برم دوچرخهسواری یا نه.
چهار تا پروژه رو شروع کردم که برای هیچکدومش به اندازه کافی نمیرسم وقت بذارم.
Originally published on تپههای جنوبی
اا اینجا نوشته چه فکر میکنی
چه قشنگ
Leave a comment