اول مهر
همیشه همینطور بوده. روز اول دست و دل آدم به کار نمیره و ترجیح میده فقط بشینه و آهنگ گوش کنه. اما مثل اینکه گذر سالها باعث شده که این تنبلیِ روز اول تبدیل به یک رسم بشه که مهر دلت نخواد کار کنی. چه اولین روزِ کار باشه، چه یه ماه ازش گذشته باشه. امروز دقیقا یه ماه میشه که کارم رو شروع کردم. به عبارتی میشه گفت اولین کار رسمیم. ۲۲ سال درس خوندن تموم شد و الان قراره که چیزایی که خوندم رو بهکار بگیرم. اما درست همین موقعاست که متوجه میشم تمام این مدت، درسی که خوندم ربط زیادی به کاری که انجام میدم نداره. منو استخدام کردن که چهار تا کلاس درس بدم که سهتاش کلاس آمار هست و اول باید به خودم یادش بدم بعد برم سر کلاس و یکیش ریاضیای که سال اول دانشگاهم بهتر از الان میتونستم و علاقه داشتم که درس بدم.
این که بشینم درسِ هفته بعد رو آماده کنم و برم سر کلاس مثل یه معلم دلسوز به بچهها چیز یاد بدم و به ریاضی و آمار علاقمندشون کنم یه جورایی عجیبه برام. به قول محمد من دونده خوبی بودم اما حالا ازم میخوان که برم و دوندگی و هرازگاهی کوهنوردی به بچهها یاد بدم. یه جورایی این احساس رو به آدم میده که دیگه دوندگی بسه، از تو گذشته دیگه، الان تو باید مربیگری بکنی دیگه. اونم نه مربیگری برای المپیک، برای بچههای دور و برِ تپه. دنیای عجیبیه.
با یه زوج از استادای اینجا صحبت میکردم. جفتشون چندین ساله که اینجان و دیگه از اون شور و حال اولیه افتادن. از هردوتاشون که پرسیدم رو چه موضوعاتی تحقیق میکنن گفتن که وقتشه که کمکم موضوع جدیدی رو برای تحقیق انتخاب کنن. یعنی اینکه مدتیه کاری نکردن و اینقدر دور از محیط تحقیقاتی بودن که دیگه ایدهای ندارن که تو این زمینه چه کارهایی میشه و چه چیزایی مهمه. پس براشون فرقی نمیکنه که همون کار رو انجام بدن یا چیز جدیدی رو شروع کنن. وقتی گفتم که چرا دانشجوهای فوقلیسانس رو نمیذارین که این کلاسها رو تدریس کنن، جوابی که گرفتم قانعم کرد که سوالم خیلی پرت بوده.
یه جورایی هر روز خوشحالتر میشم که بیشتر از یک سال قرار نیس اینجا بمونم.
Originally published on تپههای جنوبی
Leave a comment