درس گرفتیم از دوستی
یکی از کمترین فایدههای داشتن دوستای خوب اینه که آدم ازشون چیز-میز یاد میگیره. اینکه این چیز-میزا رو بهت بگن با اینکه با رفاقت کردن باهاشون یاد بگیری دو چیز متفاوتیه، چون تا دلت بخواد حرف و حدیث و نصیحت ریخته این دوروبر. یکی از چیزایی که یاد گرفتم رو از دارخشم یاد گرفتم اما نمیدونم چرا دوست داشتم که این درس رو یاد بگیرم.
داستان اینه که حسین دوست داره وقتی که مثلا یکی از یه چیزی خوشش میاد، مثلا از یه کتابی که خونده، یه فیلمی که دیده، یه آهنگی که شنیده، و میخواد ازش تعریف کنه برای مخاطبی، بهجای اینکه بگه این کتاب/فیلم/آهنگ خوبه، قشنگه، عالیه، «اگه نخونی/نبینی/گوش نکنی نصف عمرت بر فناست» و از این قبیل تعاریف، خیلی ساده بیاد و بگه که من ازش خوشم اومد، میشه اضافه هم بکنه که به فلان و بسان دلیل.
البته رمانی نگفته که چرا این کار خوبه، اما به نظر من این کار خوبه، چون جای تصمیمگیری به مخاطب میده، و شعور اون و حتی ارزش گوینده در دیدِ شنونده رو هم در این تصمیمگیری دخیل میکنه. مثلا اگه راجر واترز بیاد و به من بگه که امپریالیسم بده برام مهم نیست، اما اگه بیاد بگه که از فلان موسیقی خوشش اومده، خب منم سعی میکنم برم اون موسیقی رو گوش کنم و ببینم ازش خوشم میاد یا نه.
پ.ن: این نیمفاصله و اِعراب گذاری هم گناهش پای رمانیه.
Originally published on تپههای جنوبی
Leave a comment