که با این «دَر» اگر در بند درمانند دَر مانند!
یه زمانی فکر میکردم که زندگی تو کشوری امریکا باید خیلی بهتر از خیلی جاهای دیگه باشه، از خیلی جهات. الان اگه کسی بیاد و برام از «امریکن دریم» صحبت کنه خنده که نمیشه گفت، دلم براش میسوزه، سعی میکنم کمی نصیحتش کنم. البته نهاینکه اینجا خیلی همهچیزش گند گرفته باشه مثل ایران، اما کلا انتظاراتمون زیادی بود از اینجا، خام بودیم، جوون بودیم و جاهل. بعد از چند سال زندگی کردن اینجا مفهوم کلمه «سرمایهداری» رو یه کمی بیشتر متوجه شدم. اینجا اگه پول داشته باشی، و به اندازه پول داشتهباشی، و بیشازاندازه پول داشته باشی خیلی چیزهای متفاوتی هستن. من که زندگی دانشجویی برام عادیه، یه حقوق دانشجویی برام کافیه که زندگی خوشحالی داشته باشم. اما به محض اینکه اتفاقات دیگهای تو زندگی آدم میافته، کمکم طرز نگاه آدم به زندگی عوض میشه. مثلا:
یه مریضشدنِ ساده و دیدن یه دکتر کلی خرج میذاره رو دست آدم. اگه یه شب تب کنی و بری اورژانس که تا مدتها باید هزینهش رو بدی، و اگه واقعا بلایی سرت اومده باشه که آمبولانس بیاد دنبالت و ببردت شهر بقلی، یا فرضا نیاز به عمل جراحی داشته باشی که دیگه خر بیار و باقالی بار کن. همه اینها زمانیه که یه بیمه متوسط دانشجویی یا کارمندی داری، بدون بیمه که اصلا تصورش هم برام سخته. حالا همه اینها که خیلی هم ممکنه اتفاق بیافتن رو اضافه کن به اینکه مثلا خانوادهای هم داری و خرج اونها رو هم باید اضافه کنی، حتی اگه دو تا حقوق بیاد تو خونه، بعد خرج بزرگ کردن یه بچه و فرستادنش به مدرسه و دانشگاه و خیلی چیزای دیگه.
اینا برام خیلی واضحتر شدن، وقتی استادم رو دیدم که با این همه سال سابقه کاری و برو و بیای علمیای که داره و خانواده نسبتا مرفهش داشت ناله میکرد از کار مدیریتیای که تو دانشگاه قبول کرده در کنار استاد بودنش که بتونه خرج زندگیش رو بده. خرج این که زنش سال گذشته دچار سرطان شده و کلی خرج درمان داره، اینکه دخترش از دبیرستان فارغالتحصیل شده و میخواد بره دانشگاه و باید خرج اون رو بده. اینکه دوستام رو دیدم که برای یه عمل آپاندیس چند-دههزار دلار رفتن زیر خرج و دوستانی که برای اینکه بچهشون بره مدرسه خوب مجبور شدن از خورد و خوراک و تفریحاتشون بزنن.
خلاصه من به این نتیجه رسیدم که اگه بخوام تو این کشور زندگیای داشته باشم که وقتی سرما میخورم تنها نگرانیم سرما خوردنم باشه، وقتی پام میشکنه، تنها نگرانیم پای شکستهم باشه، وقتی سرطان میگیرم، تنها نگرانیم سرطانم باشه و وقتی بچهدار میشم، تنها نگرانیم سالم بودنش باشه، نه مخارجشون، باید اینقدر پول در بیارم که یه «سرمایهدار» حساب بشم. تو ۲۸ سال گذشته در جهت سرمایهدار شدن حرکت نکردم و انگیزه زیادی هم برای حرکت به اون سمت ندارم.
مسايل جالب میشن وقتی چیزای بیمعنی دیگهای به اینها اضافه میشه. مثلا وقتی بیمه ماهانه ماشین بیخودی یکونیم برابر میشه و کسی بهت نمیگه چرا، و جواب میدن همینی که هست، وقتی شرکتی برای صورتحسابی که برات نفرستاده ازت سود میخواد و کسی هم پاسخگو نیست، و از اینجور مسايل و جورهای دیگه! وقتی دانشگاهی که استخدامت کرده به هیچکدوم از مجلات معتبر دنیا دسترسی نداره و هیچکس هم براش مهم نیست، وقتی هیچ کتاب بدردبخوری تو کتابخونه دانشگاه پیدا نمیشه، وقتی دانشجوها عادت کردن که قبل از امتحان استادا بهشون سوالای امتحانی رو بدن و با این حال باز هم به زور درس رو پاس کنن یا حتی بیافتن، و بقیه بهت توصیه کنن که تو هم سوالا رو به دانشجوها بدی، وقتی در حالت عادیش دانشجوها سر کلاس نمیان و دانشگاه یه روز اضافه هم به عنوان تعطیلات پاییزی به بهانههاشون اضافه میکنه که بخاطرش یه هفته سر کلاسا نیان، و حتی دیگران اذعان میکنن که حر دو هفته یک روز کلاسشون رو تحت عنوان «کار گروهی» برای دانشجوها تعطیل میکنن…
خب فکر نمیکنم کانادا خیلی بهتر یا بدتر از اینجا باشه، اما سیستم «در»مانیش یه مقداری بهتره ظاهرا.
Originally published on تپههای جنوبی
Leave a comment