در این گوشه که از عالم بیرون است
یکی از چیزایی که شاید باعث شده باشه به نسبت معلم خوبی شده باشم (دانشجوهام اینطور فکر میکنن) یا حداقل تلاشم رو کرده باشم که معلم خوبی باشم تا اونجایی که در توانم هست، این بوده که معلمهای بدی داشتم و شدیدا ازشون بدم میومده. البته خیلیاشون بدبختایی بودن یا درسی که میدادن رو خودشونم بلد نبودن، یا بودن و ارتباطی با یه دانشآموز که هیچی بلد نیست برقرار نمیکردن. بماند این ماجرا که صد دفتر نمیگنجد. قصدم از بیانش این فرهنگ لقمانانهست که درگیرشم.
چیزی که الان دارم باهاش دستوپنجه نرم میکنم پیدا کردن یه کاره که دوستش داشته باشم. کاری که پیش آدمی باشم که علایق علمی مشترک داشته باشیم، و اونم سرش بشه که چیکار داره میکنه. معمولا آدما تو این شرایط میرن و فوقدکترا انجام میدن. اما متاسفانه آدمایی که من میخوام باهاشون کار کنم برای یه فوقدکترا پول ندارن و اینجور شغلا رو پولش رو دانشکده میده. دانشکدهها هم معمولا پول رو به کسی میدن که براشون تدریس کنه. این فرهنگ لقمانانهای که بهش خو کردم داره کمکم مسیر زندگیم رو عوض میکنه به این سمت که سعی کنم در آینده آدمی باشم که برای تحقیقاتش پول داره.
اما پول توی ریاضی یا مال شهروندای کشوریه که توشی، یا مال آدمای خیلی خفن هست، یا تو کارای کاربردی. البته ریاضیات کاربردی هم معنیش معمولا معادلات دیفرانسیل هست که به گروه خونی من نمیخوره. تو چند ماه اخیر دارم سعی میکنم ببینم کارام رو چطور میتونم کاربردیتر کنم که بتونم پروژههای خودم رو داشته باشم و بتونم براشون پول بگیرم که هم خرج خودم رو بدم هم دانشجوهای احمالی آینده رو. اینکه فهمیدم چیزی به اسم ریاضیات گسسته کاربردی وجود داره و شناختهشدهست نقطه امید خوبی بود.
Originally published on تپههای جنوبی
Leave a comment