به دنبال داروین
تنها چیزی که یادم میاد در مورد داروین تو کتابهای درسیمون نوشته شده بود یه جمله بود تو این مایهها که: «نظریهای هم وجود دارد به نام نظریه انتخاب طبیعی که به وضوح غلط است». این یکی دو سال اخیر زندگیم طوری بوده که مجبور شدم به چیزهای پایهایای تو زندگیم دوباره فکر کنم. چیزایی مثل اینکه وقتی بزرگ شدم میخوام چیکاره بشم، با زندگیم میخوام چیکار کنم، چه چیزایی تو زندگیم اصل حساب میشن و نباید اونا رو زیر پا بزارم و از این جور سوالا.
میشه چندین کتاب نوشت در جواب دادن به این سوالا که خب مسلما از حوصله من خارجه، اما یه چیزی که تو جواب دادن به همه این سوالا مشترک بود، و اتفاقا سالهای خیلی دور که به همین سوالا جواب میدادم تو جوابام دیده نمیشد، مربوط میشه به همین اصل انتخاب طبیعی. اون زمان برام طبیعیترین انتخاب این بود که کاری که دوست دارم رو بکنم، چیزی که دوست دارم رو یاد بگیرم، و زندگیم رو جوری جلو ببرم که لذتبخش باشه. اتفاقا همین کارها رو هم کردم و خیلی هم از این کار خوشحالم. اما همیشه احساسم این بوده که این بیمرز بودن یه جورایی مشکل داره. این که هیچ محدودیتی نداشته باشم برام عجیب بوده و با غریزهم نمیخونده. احساسم بهم میگفت که باید مراقب باشم که یهو از یه کوهی جایی پرت نشم پایین. کمکم این احساس باعث شد که کندتر حرکت کنم که این بیمرزی رو جبران کرده باشم. نمیدونم آیا هیچوقت بتونم برآوردی داشته باشم که این به نفعم بوده یا به ضررم، و در هر صورت، چه مقدار.
الان اگه دوباره بخوام انتخاب کنم که چی بخونم و چیکاره میخوام بشم و چه اصولی رو میخوام رعایت کنم، همه چیزم مثل همین الانم خواهد بود ولی سازگارتر خواهم بود. سازگارتر برای بقا. چون به نظرم اصول-گرا بودن (در معنای غیر سیاسیش) چیز احمقانهایه. این که من فقط کاری رو بکنم که لذت میبرم صرفنظر از اینکه میتونه وجودم رو به خطر بندازه منجر به وجود اومدن پدیدههایی مثل اون چینیایی میشه که اینقدر بازی کامپیوتری بازی کردن تا اینکه مردن جلوی کامپیوترشون. اینکه من صرفا ریاضی محض بخونم و کارامو تو این زمینه پیش ببرم میکشدم. اینکه بخوام کاری پیدا کنم که فقط پولش رو دانشکده بده و نتونم فاند از جاهای دیگه بگیرم میکشدم. اینکه هیچ کاری نداشته باشم و تنها کاری که بهم پیشنهاد شده باشه ازم بخواد که نامهای بنویسم که توش اذعان کنم خدا و مسیح و کلیساشونو قبول دارم و من ننویسم میکشدم. smoking kills
این اخیرا که متوجه شدهم که درسته که ذاتم میخواد که آزاد باشه و غریزهم با این موضوع کنار نیومده، متوجه هم شدم که مرزهایی وجود دارن که اولینش طبیعیترینش هم بوده: اصل انتخاب طبیعی. قویترین بودن، باهوشترین بودن، تو یهچیز خاصی بهترین بودن، آزادترین بودن هیچوقت بقای هیچ موجودی رو تضمین نکرده و احتمالا نخواهد کرد. آدمی هم با همه باهوشیش هیچ وقت نتونسته مشکلاتش رو کاملا حل کنه، بلکه مقداری رو حل کرده و با مقداریش کنار اومده؛ سازگار شده. اگه زودتر به این درک رسیدهبودم احتمالا همین جایی بودم که همین الان هستم، اما فکر میکنم کنار اومدن با خیلی از این مسایل برام آسونتر میشد و حتی میتونستم از یه سریشون خیلی هم لذت ببرم. حداقل نوشتن یه نامه برام اینقدر سخت نمیبود که مجبور شم از ذهنم بندازمش بیرون و دوباره که به هر دلیلی به ذهنم اومده بود اینقدر اذیتم نمیکرد. یا همونطور که احسان گفت اینقدر سخت نمیگرفتم.
Originally published on تپههای جنوبی
Leave a comment