سرمایه ما هیچکسان عرض مثالیاست
همیشه برای خودم زندگی رو مثل رودخونهای تصور کردم که من در حال شنا کردن توش هستم، و زنده بودن، مرتبط بودن و خیلی چیزای دیگه به معنی ادامه دادن به شنا کردن بوده. خیلی وقتا با خودم فکر میکردم که خب چرا نمیرسم؟ و بعدتر برام سوال پیش میومد که اصلا به کجا قراره برسم؟ مواقعی که خودم رو خیلی آدم حساب میکردم به اینجا میرسیدم که زنده بودن یعنی شنا کردن، رسیدن یعنی مرگ. و از این مزخرفات خوشگل که به درد TEDx Talk میخوره فقط. ولی خب این شنا کردنه همیشه تشبیه مرتبطی مونده. چه زمانی که جایی گیر کرده بودم و موقعیتمو تشبیه به اون آدمی کرده بودم که پریده بود وسط رودخونه که پوست خرسِ شناور تو آب رو بگیره ببره بفروشه و بعد که داشته غرق میشده میگفت من پوست رو ول کردم پوست من رو ول نمیکنه، چه دیشب که داشتم به ابولفضل میگفتم که این رودخونه اینجاست، نادر شناهاش رو کرده و الان اون کنارا داره آروم آروم واسه خودش رو آب شناور حالشو میبره، من دارم دست و پا میزنم که غرق نشم، و تو تازه داری پاتو خیس میکنی، مواظب باش اینجایی که داری میری عمقش زیاده و فشار آب شدیده.
اما خب همیشه فقط بحث عمق و فشار نیست. اینا فقط خستهکنندهن، و خیلیا از دست و پنجه نرمکردن باهاش لذت میبرن. اما زمانهایی هم هست که رودخونه سر ناسازگاری میزاره و خطرناک میشه. وقتی که تو مسیری پیش میری که تعداد زیادی سنگ بزرگ جلوت ظاهر میشه، یا جلوتر رو که میبینی همش سنگ و شاخه درخته و میدونی که نمیتونی برای مدت طولانی اینا رو نادیده بگیری و از شنا کردنت لذت ببری، اون موقع هست که باید فکر دیگه ای بکنی. به قول هادی باید این مشکلات رو برای جهت دادن به ادامه راهت استفاده کنی. وقتی میبینی که مسیر پرخطره باید سر خر رو کج کنی به یه سمتی که شاید مناظرش به اون زیبایی که انتظار داری نباشه، هیجانش کم باشه و خیلی چیزای منفی دیگه داشته باشه، ولی مطمئنی که زنده میمونی. هیچی نباشه، از همه چیز مهمتر سازگار بودنه، مگه نه؟
Originally published on تپههای جنوبی
Leave a comment