مسیر لنگرود-لنگفورد از لارامی میگذرد.
مسیر لنگرود-لنگفورد از لارامی میگذرد.
۲۳ ساله بودم که برای اولین بار پام رو گذاشتم تو یه کشوری غیر از ایران، دلیلشم این بود که قرار بود برای ویزای امریکا مصاحبه کنم و برم اونجا تحصیل کنم. مصاحبه کننده انتهای مصاحبه بهم گفت که «خب شما بالقوه تروریست محسوب میشین و پروسه ویزاتون ممکنه چندماه طول بکشه، این برگه دستتون باشه و چک بکنین هر وقت آماده شد بیاین ویزاتون رو بگیرین». اون اولین باری بود که کسی تروریست خطابم میکرد، هیچ واکنش خاصی نتونستم نشون بدم، چون نه تونسته بودم هضم کنم که چی میگه، و حتی الان بعد از ۱۳ سال هم که هضم کردم، نمیدونم که چه واکنشی میتونستم نشون بدم! دیگه از اون زمان به بعد کسی مستقیم بهم نگفت تروریست، اما اینکه مثل یک تروریستِ بالقوه باهام رفتار کنن بخشی از زندگی روزمرهم شده بود. قانون میگفت که ایرانیها تروریست هستن و باید همه چیزشون چندبار چک بشه. اینکه برم توی یه بار و تنها مو سیاه توی بار من باشم و همه برگردن و تمام مدت زل بزنن و نگاهم کنن، اینکه تو فرودگاه «همیشه» به صورت «رندم» منی که پاسپورت ایرانی دارم برای بازرسی بیشتر انتخاب بشم، و خیلی چیزای دیگه عادی شده بود. به همه اینها عادت کرده بودم که وارد کانادا شدم، بعد از چند سال زندگی اینجا فهمیدم که دولت مکرمه اینجا هم به ایرانیها به چشم تروریستِ بالقوه نگاه میکنه. البته سورپرایز بزرگی نبود، دیگه امریکا و کانادا نداره، اما وقتی میذاشتمش کنار اون همه تبلیغات چندفرهنگیتی و مزخرفاتی از این دست که دولت کانادا کلی روش مانور میداد، یه احساس ناهماهنگیای (dissonance چی معنی میشه؟) بهم دست میداد. گذشت و رسید به چند روز پیش که با دوستی مشغول بحث شدیم در رابطه با اینکه چقدر کار دولت بد بوده که حسابهای بانکی راننده کامیونهایی که اعتراض دارن رو مسدود کرده. که چقدر این قدرت که دولت داره سعی میکنه ازش استفاده کنه بده و چطور جلوی هر مخالفتی با دولت رو در طولانی مدت میگیره و این کمکم تبدیل به دیکتاتوری میشه. دوستمون شروع کرد به بد و بیراه گفتن به راننده کامیونها که اینا یه مشت تروریست هستن که زندگی بقیه رو مختل کردن و چیزهایی از این قبیل. هرچند هیچ احساس همذاتپنداریای تا اون موقع با اونا نمیکردم و به نظرم کارشون درست نبود، ولی این که یه نفر آدم که هیچی در مورد ماجرا تا چند دقیقه پیشش نمیدونست، اینقدر راحت میتونست بهشون بگه تروریست و ادعا کنه که باید همه حقوق شهروندیشون ازشون گرفته بشه خیلی من رو یاد خودم انداخت وقتی داشتم به دولت اعتراض میکردم که چرا پرونده اقامتی ایرانیها رو بیشتر از بقیه کشورها کش میده، اینکه چقدر بقیه ایرانی بودنم رو با تروریست بودن یکی میکردن و نه تنها اعتراضم رو بیجا میدونستن که رای صادر میکردن که باید از کشورشون خارج شم. اینکه دوستم فکر میکرد باید خیلی زودتر از اینها حسابهاشون رو مسدود میکرده من رو یاد این انداخت که چندتا از دوستای ایرانیم حسابشون مسدود شده صرفا چون ایرانی هستن. من رو یاد این انداخت که چطور وقتی احتمال جنگ بین ایران و آمریکا ژانویه قبل کرونا بالا رفته بود من و دوستام از حسابهای بانکیمون پولهامون رو کشیدیم که نکنه جنگ شروع بشه و حسابمون رو مسدود کنن. اینکه دوست من که من رو میشناسه و این چیزا رو در مورد من میدونه اینقدر راحت این حرفا رو میزنه یه ناامیدی بزرگی رو توی من دوباره زنده کرد که باید باز سالها تلاش کنم که از بین ببرمش.
Leave a comment