مرثیهای برای همه
مرثیهای برای همه
(اخطار: از آدمهایی که روضه خوب میخونن دوری کنین، حتی اگه روضه برای شماست)
اولین بار که همه دوستام رو گذاشتم و از یه شهری رفتم وقتی بود که از لنگرود رفتم تهران برای دانشگاه. اون موقع متوجه نبودم که کاری که دارم میکنم چیه، چیز طبیعیای به نظر میرسید، همه کنکور داده بودن و هرکی احتمالا قرار بود بره یه شهری و یه دانشگاهی درس بخونه، چندتا از دوستا هم احتمالا پشت کنکوری میشدن و سال بعدش میرفتن. هیچوقت موندن توی اون شهر یکی از گزینهها نبود. ته لیسانس که دیگه جمع کرده بودم از ایران برم برای اولین بار حس «گذاشتن» و «رفتن» بهم دست داد. اما خیلی بد نبود، خیلیهای دیگه هم یا داشتن میرفتن، یا قرار بود به زودی برن و «خارج» خیلی کوچکتر از تهران و ایران بود، قرار بود همه بریم خارج دور هم جمع بشیم و خوش باشیم. فواد و حسین رو هم که قرار نبود بیان، کمکم قرار بود راضیشون کنیم که بیان! آخه خارج جواب همه چیز بود. ته سال اول تو لارامی شوک بزرگی بهم وارد شد، کلی از دوستایی که تو یک سال پیدا کردهبودم داشتن میرفتن جاهای دیگه، درسشون تموم شده بود، یا زندگیشون تغییر کرده بود. اولین بار بود که یکی دیگه داشت «میذاشت» و «میرفت». اونجا فهمیدم که اونور ماجرا بودن هم چه حسی داره، اما چیزی که عوض داشت، گله نداشت. کمکم یاد گرفتم که این رفت و آمدها بخشی از زندگیه و باید بهش عادت کرد. عادت کردن سخت نبود اما این روند، سوالهای وجودی عمیقی رو ایجاد کرد: دوستیها چی هستن؟ چقدر ارزش دارن؟ چقدر برای ادامهدادنشون باید تلاش کرد؟ چقدر باید دوستیهای جدید ایجاد کرد؟ اصلا زندگی ارزششو داره؟ اما همه این سوالها مثل همیشه در تکاپوی زندگی برای زنده موندن، کار کردن، پیشرفت کردن و چیزای دیگه گم شد و من هی بار دیگه به شهر جدید و جدیدتر و جدیدتر رفتم و دوستان به شهرهای دیگه. موقع رفتن از لارامی ژینا گفت: خب خداحافظ دیگه، زود میبینیمت، نرو مثل بقیه خبری ازت نشه. اما باد داشت همینجور من رو با خودش میبرد و هیچ کدوم از حرفهای ریچارد براتیگان هم جواب سوالام رو نمیداد، تا اینکه یه روز بابک خیلی مصمم گفت: تا آخر عمر میخوام تو کلگری بمونم. تا حالا هیچوقت همیچین مصممبودنی رو تو دور و اطرافیانم ندیده بودم و کمکم شروع کردم به فکر کردن به اینکه «من» کجا میخوام زندگی کنم؟ به عنوان یه آدم آکادمیک هیچوقت اجازه انتخاب این رو نداشتم، همیشه منتظر بودم ببینم دانشگاه بعدی، کار بعدی کجاست، که باد کدوم وریه و ایندفعه من رو کجا پیاده میکنه و برای چه مدت. شاید این موضوع یکی از مهمترین دلایلی شد که کمکم به این فکر کنم که برم تو صنعت. هرچند «هرجایی» نمیتونستم زندگی کنم، اما انتخابهام خیلی زیاد میشد، و میتونستم به جاهای طولانی مدت فکر کنم، هرچند همیشه از اینکه چندین سال یه جا زندگی کنم میترسیدم، و نمیدونم چرا! یکی از خوبیهایی که عادت کردن به گذاشتن و رفتن، به گذاشتهشدن و رفتهشدن(؟) داشت این بود که دوستیها رو نمیشد دیگه برای آینده نگه داشت، باید همون موقع که بودن ازشون تا میشد لذت میبردم، و این به صورت غیرقابلمنتظرهای باعث شد که دوستیها عمیقتر بشن. یا شاید من فکر میکنم که عمیقتر شدن، چیزی برای مقایسه که ندارم. اما یه چیزی که هیچوقت برام حل نشد مشکلات حفظ رابطهها بعد از این گذاشتن و رفتنها بود. خیلی از رابطهها حفظ میشن، خیلیها حتی عمیقتر از قبل میشن، اما اکثرشون کمکم محو میشن و بعد چندسال یهو میبینم که هیچ حرف مشترکیهم شاید با اون آدما دیگه ندارم. در بهترین حالت یه سری خاطرات تکراری هی نشخوار میشن و بعد ۲۰ دقیقه مکالمات تبدیل میشه به همون موضوعاتی که با پسرعموی مامانم که ۱۵ سال یهبار میدیدمش در موردشون صحبت میکردم. این یکی رو خیلی براش غصه نخوردم، چیزی که خیلی به فکر فرو میبردتم اون دوستاییه که ۶ ساله باهاشون صحبت نکردم و دهنمون که وا میشه انگار همین دیشب داشتیم در مورد یه موضوعی با هم کلنجار میرفتیم، سوالهای مشابه، دغدغههای مشترک، سیر فکری موازی. نمیدونم چرا این رابطهها هم کم میشن. شاید چیز بدی نباشه ها. مثلا خیلی امیدوار کنندهست که دو نفر مجزا از هم به یه چیز فکر میکنن و به راهحلهای مشابهی میرسن. خیلی از اینکه با هم به اون راه حل میرسیدن اطمینان بخشتره. ولی نمیشه جلوی این فکر رو هم گرفت که اگه با هم همفکری میکردن شاید راهحلهای خیلی بهتری بدست میاوردن، و خیلی زودتر از اینها، شاید کمتر سختی میکشیدن در مسیر حل اون مشکل. به هر حال… الان که تو لنگفورد نشستم و برام همچنان سواله که جای بعدیای که زندگی میکنم کجا خواهد بود، دارم به این فکر میکنم که اینکه درخت بتونه تو هر خاکی ریشه کنه، اینکه بتونه خارج از خاک هم حتی رشد کنه، اینکه به سمت همون نوری بچرخه که دوستاش تو خاک دیگری به سمتش چرخیدن، همه بخشی از زندگیه، و لزوما چیز بدی نیست.
Leave a comment