Blog

اول سر صبی دارم کرکره رو میدم بالا

اول سر صبی دارم کرکره رو میدم بالا که اومده قلکش رو زده کف زمین و سکه‌هاش رو نشونم میده که امروز دیگه میرم میخرمش. نگاهی بهش میکنم و سرد و خشک و کوتاه بهش میگم: پولت نمیرسه. با یه ژست متمدنانه‌ و لحن سخنورانه‌ و طمانینه‌وار میگه «از شکستگیست اعتبار دل» و یه قیافه حق‌به‌جانبی هم به خودش میگیره که انگار الان همه دنیا یه چیزی بهش بدهکارن. یه نگاهی میکنم که: الان من چیزی باید بگم؟ تظاهر میکنه که نه حرفی زده شده و نه حرفی شنیده شده که خدای نکرده از «اعتبارش» چیزی کم نشه. یکی نیست بگه آخه نالوتی اون دلی که شکست رو یا ولش کردن کف زمین و بعد از اینکه هزارتا پا خورد با خاک‌انداز جمعش کردن ریختن تو سطل آشغال، یا در بهترین حالت با چسب قطره‌ای و دوقلو و تف و کوفت و زهرمار به هم چسبوندن که هنوزم که هنوزه از لا درزهاش آب میچکه، آخه همه راضی، از چسب رازی، که دیگه نیازی نیست دستی بگیرتش بالا و محکم بکوبتش زمین که دوباره بشکنه، اگه اینبار یه تلنگر هم بخوره هزار تیکه میشه. هنوز اینا رو بهش نگفتم که انگار فکرهام رو خونده باشه با یه صدای ملایم و لرزان میزنه زیر آواز: «نه دیگه این واسه ما د…» که میپرم وسط حرفش و میگم برو کاسه کوزه‌ت رو یه جا دیگه پهن کن داداش، اینجا جای بساط کردن نیست، مزاحم کار و کاسبی ما نشو، این خورده شیشه ها رو هم جمعش کن مشتری میاد زخم و زیلی میشه، اصلا نمیخواد، خودم جارو میکنم، پاشو، پاشو برو یه جا دیگه. با امتناع وسایلش رو جمع میکنه و با سرش تو گوشیش راه میفته که بره، ولی یهو وا میسته و با یه لحن نیمه‌شادی که انگار تازه یه چیزی کشف کرده ولی هنوز خیلی ازش مطمئن نیست میگه: «میدونستی نمیشه یه تخم‌مرغ رو کف دست گرفت و فقط با فشار انگشتها شکوند؟» منم یهو حس معلمیم گل میکنه و دستم رو دراز میکنم و یه تخم‌مرغ از بساط همسایه که بیرون در پهن کرده برمیدارم و میگیرم کف دستم و اینقدر فشارش میدم که میشکنه و محتویاتش از لای انگشتام و روی ساعدم روونه میشه رو سنگفرش بازار و تو سکوتی که شکل گرفته نگاه عاقل‌-اندر‌-سفیهی بهش میکنم که باز با صدای بلند میپره وسط که: «اونجوری نه، باید فقط با انگشتا فشار بدی» و راه میفته که بیاد بهم نشون بده که عصبانی میشم و یه تخم‌مرغ دیگه برمیدارم و پرت میکنم بهش، نمیخوره بهش و میشکنه کف خیابون، یکی دیگه پرت میکنم و اینقدر نزدیک شده که میخوره بهش، دو تا دیگه هر کدوم با یه دست بر میدارم و میکوبمشون رو سرش، دو تای دیگه هم دونه‌دونه میکوبم تو سر خودم ولی یکیش نمیشکنه. میشینم کف زمین و میزنم زیر گریه که همسایه سر میرسه و میگه شیش تا تخم‌مرغ میزنم به حسابت. کارت اعتباریم رو پرت میکنم طرفش و میگم بکنش یه دوجین. پا میشم و با همون قیافه پنج تا دیگه تخم‌مرغ رو برمیدارم و میرم پشت مغازه و نیمرو درست میکنم. هنوز اون بیرون وایساده و داره به دوردستها نگاه میکنه. میارمش تو و میشینیم پشت دخل نیمرو میزنیم. نه اون چیزی میگه، نه من، و نه گلهای داوودی. خودمون رو تمیز میکنیم و من یه جارو برمیدارم و میرم که بیرون مغازه رو تمیز کنم. اولین مشتری میره تو مغازه و منم لباسم رو میتکونم و پشت سرش میرم تو…

Leave a comment