دستم رو گرفته و به زور میکشدم
دستم رو گرفته و به زور میکشدم که ببره سمت زورخونه. میگم: لوتی ما خودمون پا گود بزرگ شدیم. اصرار میکنه که: بیا میخوام یه چیزی نشونت بدم. با اکراه دنبالش راه میفتم. از کوچههای بازار رد میشیم و از دو سه تا محل میگذریم و بالاخره میرسیم به زورخونه. من رو از در جلو میفرسته تو و خودش میره از در پشتی بیاد تو. یه کاری رو بهونه میکنه و از اون طرفی میره. میرم تو و میبینم تا چشم کار میکنه گود، کنار گود، کنار گود. انگار که دههزارتا گود رو چیده باشن کنار هم، ۱۰۰ تا از این ور، ۱۰۰ تا از اون ور. بعد از این همه سال خاک گود خوردن فکر نمیکردم همچین چیزی هم تو دنیا وجود داشته باشه. تو هر گودی هم یه پهلوونی داره با چند نفر دست و پنچه نرم میکنه و بیرونش کلی آدم نشستن و تماشا میکنن و هر از گاهی هم یه چیزایی میگن. میرم کنار یکی از گودها و میشینم به تماشا. آدمای توی گود خیلی با هم کلنجار میرن اما اتفاقی نمیفته. انگار بیشتر نمایشیه حرکتاشون. اما آدمای بیرون گود خیلی جدی دارن تشویق میکنن و هرکی یه ایدهای میده که چیکار کن. یاد این میفتم که میگفتن بیرون گود نشسته و میگه لنگش کن. تو همین اثناست که متوجه یهسری غولتشن میشم که با سرعت بین گودها حرکت میکنن. هر از گاهی یکی رو از کنار یکی از گودها برمیدارن و میبرن میندازن وسط یه گود دیگه و چند نفر تو اون گود میریزن سرش. از یکی که کنارم نشسته میپرسم که جریان چیه؟ میپرسه تازهکاری؟ میگم که اینجا اولین بارمه. میگه بیا تا بهت نشون بدم، دستم رو محکم میگیره و میبره سمت پیشخونی که گوشه زورخونهست. اینقدر محکم گرفته دستم رو که نزدیکه مچم بشکنه. فکر میکنم آدمای عادیای هم که میان اینجا چقدر زورشون زیاده. میگم: لوتی آرومتر، خودم میام. نگاه گذرایی بهم میکنه و دستم رو میذاره کف دست یکی از این غولتشنها و میگه انعام ما رو بده. غولتشنه هم یه چیزی پرت میکنه سمتش و من رو با سرعت میکشه میبره میندازه توی یه گود. نگاه که میکنم میبینم اسمم بالای گود نوشته شده و خود نالوتیش نشسته اون بالا. حیرتزده دارم نگاش میکنم که میگه این گود توئه. بفرما دست و پنجه نرم کن و شروع میکنه به شمردن چیزی که تو دستاشه. با صدای بلند میگم که پس واسه همین من رو آوردی اینجا؟ هنوز جملهم تموم نشده که چند نفر میریزن سرم و چند نفر دیگه هم میان میشینن دور گود و هی بهم میگن چیکار کنم. به دست و پنجه نرم کردن عادت دارم، حتی بدم هم نمیاد، اما با لنگشکنها نمیتونم کنار بیام. با اونایی که ریختن سرم کاری ندارن فقط به من میگن چیکار کنم. همینجور که در حال کلنجار رفتن هستم میبینم که یه غولتشن دیگه اومد و نالوتی رو کشید و برد. ناخودآگاه دلم یه کم خنک میشه. نمیفهمم چطور میشه که از زیر دست حریفام در میرم و میفتم دنبال اون دو تا. میندازتش توی یه گود و چند نفر میفتن روش. بعد چند مدت تماشا به خودم میام که دارم بهش میگم لنگشون کن. هنوز وقت نکردم بفهمم کجام و چه اتفاقی داره میفته که دوباره کشانکشان میبرنم و میندازنم تو گود خودم و باز آدما جمع میشن برای تماشا و من به فکر رفتن پای یه گود دیگه…
Leave a comment