با دوستان تصمیم گرفته بودیم که بریم یه راهپیماییای بکنیم
با دوستان تصمیم گرفته بودیم که بریم یه راهپیماییای بکنیم. یکی از دوستان یه مسیر رفت و برگشت ۲۶ کیلومتری کنار اقیانوس رو پیشنهاد داد که من گفتم چون بدنم آماده نیست نمیتونم برم. پیشنهاد دادم که دو تا ماشین دو سر مسیر بذاریم و نصف راه رو بریم. دوستم هم که زانوش صدمه دیده بود و تازه در حال خوب شدن بود موافقت کرد. مسیر بالا و پایین زیاد داشت و زانوی دوستم اواخر راه دیگه داشت جواب میکرد. تمام راه به شوخی و خنده گذشت اما به آخر مسیر که رسیدیم دوستم متوجه شد که کلید ماشینش که ته مسیر بود رو تو ماشین من که سر مسیر بود جا گذاشته. چند نفری به هر کسی که میشناختیم زنگ زدیم بلکه یکی بتونه برسونتمون، هوای خوب و آخر هفته معنیش این بود که هیچکی در دسترس نبود. من تصمیم گرفتم که پیاده از تو جاده راه بیفتم به سمت ماشین بلکه کسی هم مسیرش خورد و من رو سوار کرد. دوستم هم که زانوش مصدوم بود بمونه که بدتر نشه. هرچند آدما خیلی دوست ندارن که کسیرو از کنار جاده سوار کنن، مخصوصا یه مرد تنها که کمی هم خاک و خل گرفته، امیدم به این بود که میبینن که داشتم راهپیمایی میکردم و خودشون هم که به احتمال زیاد برای همین منظور اونجا بودن باهام احساس همدردی میکنن و سوارم میکنن. اما اینطور نشد و من و شستم در دستم به سمت آسمون مثل امیل هرش تو فیلم «به سوی طبیعت وحشی» مدت زیادی رو کنار جاده با هم به پیادهروی ادامه دادیم. تا اینکه بالاخره یکی نگه داشت. یه زن و شوهر پیر که یه ماشین کوچولو میروندن. آقاهه که راننده بود سفیدپوست بود و خانمش که کنارش نشسته بود شرق آسیایی. معلوم شد که از قضا اهل این دور و بر نیستن و اومدن سفر به خواهر آقاهه سر بزنن و داشتن برای خودشون میگشتن. تا نصفی از مسیر من رو رسوندن و از اونجا راهشون جدا شد. هنوز خیلی دیگه مونده بود و من مصمم که ماشین دیگری سوارم میکنه به راهم با شست در هوا ادامه دادم. ماشینهای زیادی رد نمیشدن، اما اکثر اونهایی که رد شدن ماشینهای گرونی بودن. به اینها کلا نمیشه امید داشت، یه سری هم خانمهای تنها یا با بچههاشون بودن که رو اونها هم نمیشد حساب کرد، تک و توک ماشینهایی بودن که به نظر میرسید اومدن برای گردش در طبیعت، جیپ و سوبارو و اینجور چیزها، ولی اونها هم نگه نداشتن. مسیر پیاده و تنهایی این فرصت رو داد که برای خودم فکر کنم. به تعریف دوستی فکر کردم، به اینکه اگه اتفاق اورژانسیای افتاده بود چی، به اینکه چرا بعضیها یکی مثل من رو ممکنه سوار کنن و بعضیها نه، به اینکه خودم چندبار کسی رو از کنار جاده سوار کردم و چندبار نکردم. تعداد سوار نکردنهام خیلی بیشتر بود، برای بعضیهاش دلیل داشتم، برای بعضیا هم نه. بعضیجاها که نزدیک زندان هست سوار کردن آدما غیرقانونیه، اما خیلیجاها نیست، اما بیشتر آدما میترسن که اون آدم براشون مشکلی ایجاد کنه. اون آقا و خانم پیر هم که سوارم کردن میگفتن که دهه هشتاد زیاد میکردن از این کارها، اما خیلی وقته دیگه ندیدن کسی همچینکاری کنه. آقاهه دو بار اینطوری دور کانادا رو گشته بود و یه بار هم تا کالیفرنیا رفته بود. همینجور مشغول فکرهام بودم که متوجه شدم تقریبا رسیدم به سر مسیر. در نهایت نزدیک ۲۰ کیلومتر راه رفته بودم. ماشین رو برداشتم و برگشتم که کلید رو برسونم به باقی دوستان.
Leave a comment