آیا انجام دادن «هر کاری» بهتر از هیچ کاری نکردن هست؟
آیا انجام دادن «هر کاری» بهتر از هیچ کاری نکردن هست؟ هرچه بیشتر به این موضوع فکر میکنم به این نتیجه میرسم که به تعریف ما از «هیچ کاری نکردن» برمیگرده. ولی چیز غیر قابل تعریفی نیست. هیچ کاری رو میشه گفت: نشستن و بی هدف نگاه کردن به آسمون. اگه مدت زمانش طولانی بشه احتمالا فکر و خیال هم شروع میشه، حتی ممکنه عمیق بشن و به یه سری تصمیمگیریها برسه که خب خودشون کلی کارن. اما با نشستن و بی هدف به آسمون نگاه کردن شروع میشه که میتونه یه تعریف رایج از هیچکاری نکردن باشه.
حالا اکثر آدما حداقل تو واکنش اولیهشون ترجیح میدن هر کاری بکنن تا این که هیچ کاری نکنن. و برام سواله که چرا ما این علاقه رو داریم. وقتی از آدما اینجور سوالا رو میپرسم و جوابهای اکثرشون، حتی اونایی که خیلی منطقیان این مدلیه که «خب واضحه دیگه» متوجه میشم که از اون چیزهای درونیشده و ناخودآگاهمونه که معمولا از بچگی بهمون یاد دادن و خیلی بهش فکر نکردیم و صرفا بهش «باور» داریم. خیلی موضوعات جذابی هستن و خیلی از مشکلاتمون هم ممکنه از اینا ریشه بگیره، و برعکس، خیلیهاشون هم میتونه کار راه بنداز باشه. ولی برام همیشه جالبه که چرا این باورها رو داریم، استدلال پشتش چیه، چه تاثیرات خوب و بدی رو زندگیمون میذاره، و اگه خوبن چطور میشه تعمیمشون داد، و اگر بدن چطور میشه جلوشون رو گرفت.
یکی از چیزهایی که متوجه شدم اینه که اینا رو معمولا یا پدر و مادرمون از بچگی بهمون مدام گوشزد کردن، یا ادبیات به صورت ناخودآگاه تو مغزمون کرده. در این مورد فکر کنم هر دو درسته، پدر و مادر نسل ما حداقل همیشه ما رو تشویق (یا زور) میکردن که مشغول باشیم. یللی تللی نکنیم. ولی خب سوال اینه که خود اونا چرا فکر میکردن همیشه باید کاری کرد؟
از طرف دیگه تو ادبیاتمون اشعار معروفی داریم که هر کاری کردن رو به هیچ کاری نکردن ترجیح میدن. مثلا مولوی میگه:
دوست دارد یار این آشفتگی «کوشش بیهوده» به از «خفتگی»
یا مثلا سعدی میگه:
به «راه بادیه رفتن» به از «نشستن باطل» که گر مراد نیابم به قدر سعی بکوشم
هر دو شاعر خیلی مستقیم این دو رو دارن با هم مقایسه میکنن و خیلی واضح یکی رو ترجیح میدن. مولوی صرفا میگه که طرف اینطوری حال میکنه. سعدی اما دلیل میاره، و دلیلش به نظر میرسه که اینه که نمیخواد برچسب بخوره که تنبله، چون تلاشش رو کرده. اما هر دو هم میدونن که تلاششون قرار نیست به نتیجه برسه.
حالا اون موقعها مدیریت منابع احتمالا خیلی شناختهشده نبوده، یا حداقل سعدی و مولوی خیلی درگیرش نبودن ظاهرا. شاید چون به جنگها و لشکرکشیها نزدیک نبودن و به این جور موضوعات فکر نمیکردن. چون وقتی پای حساب و کتاب میاد وسط همیشه منابع باید جایی استفاده بشن که بازگشت سودش بیشتر باشه، حداقل از هزینهش بیشتر باشه. اما مدیریت انسانی همین الان هم لزوما با این موضوع موافق نیست. مثلا صابکارها ظاهرا ترجیح میدن کارمند در حال بیلزدن بیمعنی باشه تا بیکار!
به هر حال مدتهاست که مشکل دارم با تصمیماتی که به راه بادیه رفتن اند. به راه بادیه رفتن انرژی رو بیخودی تلف میکنه. به راه بادیه رفتن وقت رو تلف میکنه. به راه بادیه رفتن جلوی فکر کردن برای یافتن راه درست رو میگیره. به راه بادیه رفتن امید آدم رو ناامید میکنه. به راه بادیه فرستادن ابزار بردهداریه. یکی که بردهداره رو میفهمم چرا میخواد بردههاش به راه بادیه برن، اما وقتی خودمون برای خودمون تصمیم میگیریم نمیتونم بفهمم چرا باید راه بادیه رو انتخاب کنیم.
– پ.ن. خیلی گشتم ببینم منظور سعدی از بادیه شاید جای خوش آب و هوایی بوده، چیزی در تایید این موضوع پیدا نکردم.
Leave a comment