Blog

امروز ۱۵ ساله شدم

امروز ۱۵ ساله شدم. ۱۵ روز از آخرین روز‌ی که پام تو زادگاهم بود میگذره. از آغاز سفری که به قصد رسیدن به زندگی بهتر بوده. احتمالا باید ۱۵ سالگی رو جشن گرفت، اما حس تولد نداشتم، بیشتر حس از دست دادگی، یا شاید از دست رفتگی‌ بود. مجلس عزا درخورتر میبود. اما عزا هم نگرفتم، اصلا یادم نبود، تا سر شب که اومدم تاریخ رو جایی یادداشت کنم که متوجه شدم. رفته بودم کوه قدم بزنم و داشتم برمیگشتم که برم استخر. حال نداشتم زندگی الانم رو با اون موقع مقایسه کنم، ۱۵هزار بار این کار رو کرده بودم و نتیجه این بود وضعیتم هزاران بار بهتر از اون موقع هست. بعضی چیزا هم بدتر شدن و خیلی چیزا تغییری نکردن. آدمای نرمال حول و حوش ۶-۹ ماه بعد حس غربت میگیرتشون، من یه بار بعد ۵ سال یه بار بعد ۱۵ سال. اما بیشتر که فکر کردم دیدم حسم به حس‌ امام موقع برگشت به وطن نزدیکتره. چیزی که خیلی واضح بود این بود که هیچوقت به ۱۵ سال بعد فکر نکرده بودم. برنامه‌م برای ۴-۵ سال بعد تقریبا مشخص بود، برای ۷-۸ سال بعد امیدهایی داشتم، و تک و توک تصمیماتی رو به ۱۰-۱۲ سال بعد موکول کرده بودم. اما ۱۵ سال حتی به ذهنم خطور هم نکرده بود. آوووو میشد زندگی بعدی. فکر کنم خودم رو آدم جاافتاده و عاقل و با ثباتی میدیدم که از همون ۱۰-۱۲ سال بعد دیگه زندگیش رو روال افتاده و به همون منوال داره ادامه میده. اما زهی خیال باطل. اکثر چیزایی که بعد مهاجرت اتفاق افتاد احتمالا بدون مهاجرت هم اتفاق میفتاد، فقط شکلش فرق میکرد. مثلا قبل از مهاجرت دندونپزشکم تازه بهم یاد داد چطور درست مسواک بزنم. ۱۰ سال بعدشم تازه یاد گرفتم چطور درست نخ‌دندون بکشم. تنها چیزی که شاید واقعا متفاوت میشه اینه که با واقعیت تنها بودن تو زندگی همون اول مواجه میشی. وقتی خانواده و فامیل و دوستای نزدیک دور و برت نیستن که تو سخت‌ترین شرایط جمعت کنن، میشینی جدی فکر میکنی به این موضوع که چجوری باید زندگی رو پیش ببری. یه سری راهکار هم پیدا میکنی که بعضیاش جواب میدن، بیشترش نه. پس دل قوی میداری و به امید این که اتفاق بدی نیفته میری که ۱۵ سال بعدی رو طی کنی.

Leave a comment