توضیح واضحات
توضیح واضحات
در ادامه مبحث خیانتهایی که زبان و ادبیات فارسی به تفکر جمعیمون کرده (و اینکه ادبیاتمون تصویری از طرز فکرمونه) این رو بگم که یه ضربالمثل داریم که: «دیگ به دیگ میگه روت سیاه». ینی اگه خودت یه ایرادی داری حق نداری اون ایراد رو از دیگران بگیری. البته که شرایط مهمه، ولی اکثر ماها از این مدل فکری در همه شرایط استفاده میکنیم و اگه مثلا من به یکی که مرکز توجه بودن براش خیلی مهمه بگم که «لباست از مد افتاده و اینجوری بری تو مهمونی کسی ممکنه تحویلت نگیره»، سریع برمیگرده به من میگه «تو که خودت همه لباسهات اُملیه، در مورد لباس من نظر نده». البته ظاهر آدمها معمولا مودبتره و فقط میگن «تو که خودت همه لباسهات املیه» و اون قسمت «در مورد لباس من نظر نده»ش به قرینه معنوی حذف میشه که خودش شروع یه سری مشکلات گفتاری-رفتاری دیگه در فرهنگ ماست. مثلا اگه بخوای در این مورد باهاش صحبت کنی که این رفتارت اشکال داره، سریع برمیگرده میگه «من که نگفتم نظر نده!» و کلا بحث به ناکجاآباد میره. این حتی ممکنه تا حدی پیشرفت کنه که طرف با روانشناسش هم مشکل پیدا کنه و نظرات روانشناسش رو قبول نکنه چون به نظر خود روانشناسه هم مشکلاتی داره. این خیلی طبیعیه که آدما خودشون مشکلاتی داشته باشن و همچنان بتونن در مورد همون مشکل به دیگران کمک هم بکنن و گاهی حتی چون اون مشکل رو دارن بتونن به دیگران کمک بهتری بکنن. در مورد اول مثلا اگه بدن من زخم عمیقی برداشته، یه پرستار خیلی راحت میتونه پانسمانش کنه و جلوی خونریزی رو بگیره، در حالی که بدن خودش هم میتونه در اثر صانحهای زخم بشه و خونریزی داشته باشه. یکی منکر اون یکی دیگه نیست. مورد دوم معمولا تو مشکلاتی که تجربی هستن اتفاق میفته. کسی که با رئیسش مشکلاتی رو داشته شاید بهتر بتونه نظر بده در مورد مشکلات من با رئیسم نسبت به کسی که تا حالا مشکل اینچنینی نداشته. حالا گاهی ما حتی پا رو فراتر هم میذاریم و رجوع به ضربالمثل دیگهای میکنیم در این موارد که میگه: «تو که لالایی بلدی چرا خودت خوابت نمیبره» یا «کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی». اینها فکر میکنم همه ریشه در این داره که جدای از این که هدف از بحث چیه ما همیشه دوست داریم که «برنده» بحث باشیم. خیلی مواقع هم ناخودآگاهانه، خودمونم نمیدونیم چرا میخوایم برنده باشیم و این باعث میشه که حتی قبول نکنیم که میخوایم برنده باشیم! این باعث شده که هروقت کسی بهمون نظری میده که میتونه کمکمون کنه که رشد کنیم، با یه نگاه «خودت که دیگ سیاهتری هستی» نادیده بگیریمش و فرصت رو برای بهتر شدن از دست بدیم. البته به ندرت ادبیات فارسی کمک هم کرده. مثلا اونجا که میگه «آینه چون عیب تو بنمود راست، خود شکن آینه شکستن خطاست». البته این مشکلات فکری ما تمامی که نداره. مثلا همین هم تازه یه dichotomy (به فارسی چی میشه؟) اشتباه ایجاد میکنه که یا باید آینه رو شکوند یا خود رو و هیچ راه دیگهای وجود نداره. البته که راههای زیاد دیگهای وجود داره که بستگی به شرایط داره. مثلا انتقاد یه نفر دیگه در مورد من میتونه درست باشه ولی الان تغییر اون جنبه از من توی اولوییتهام قرار نداره. میتونم ازش تشکر کنم بابت نظرش و بگم که بعد از اینکه چندتا چیز دیگه رو تغییر دادم به این هم رسیدگی میکنم. یا میتونم قبول کنم و هیچی نگم. یا میتونم قبول کنم و ازش ایده بخوام که چطور وزن بدم به این جنبه در برابر جنبههای دیگه که برام مهمن. اینا کارای راحتی نیستن و تمرین زیاد نیاز دارن. منم بلد نیستم هنوز. ولی خلاصه اینکه به ادبیات (و طرز فکر) توجه کنیم، مد اونقدرها هم که فکر میکنیم مهم نیست.
Leave a comment