Posts tagged: تپههایجنوبی
-
هست شب، آری شب
April 14, 2015
حتما تو هم از این شبا داشتی که مشغول کارت هستی و یهو سرت رو میگیری بالا میبینی ساعت از ۱۲ گذشته. و نهتنها این باعث نمیشه که خوابت بگیره که خواب یکسره از سرت میپره. بهنظرم یکی از آزادیهایی که باید...
-
بحث ثریا-وار درباره کنعان
April 07, 2015
یکی از چیزایی که تو ضربالمثلهامون معمولا در نظر گرفته نمیشه، یا حداقل ماهایی که ازشون استفاده میکنیم در نظر نمیگیریم قابلیت تعمیم دادنشونه. مثلا اینکه میگن خشت اول چون نهد معمار کج… میتونه تاکیدش...
-
سرمایه ما هیچکسان عرض مثالیاست
March 22, 2015
همیشه برای خودم زندگی رو مثل رودخونهای تصور کردم که من در حال شنا کردن توش هستم، و زنده بودن، مرتبط بودن و خیلی چیزای دیگه به معنی ادامه دادن به شنا کردن بوده. خیلی وقتا با خودم فکر میکردم که خب چرا...
-
به دنبال داروین
November 21, 2014
تنها چیزی که یادم میاد در مورد داروین تو کتابهای درسیمون نوشته شده بود یه جمله بود تو این مایهها که: «نظریهای هم وجود دارد به نام نظریه انتخاب طبیعی که به وضوح غلط است». این یکی دو سال اخیر زندگیم...
-
در این گوشه که از عالم بیرون است
November 13, 2014
یکی از چیزایی که شاید باعث شده باشه به نسبت معلم خوبی شده باشم (دانشجوهام اینطور فکر میکنن) یا حداقل تلاشم رو کرده باشم که معلم خوبی باشم تا اونجایی که در توانم هست، این بوده که معلمهای بدی داشتم و...
-
پشت تپه هم روزی نبود
November 04, 2014
دارم وبسایت دانشگاهی رو بالا پایین میکنم دنبال کار که میبینم نوشته: «بفهم. همه چیز از تو شروع میشه!». یاد چند سال پیش میافتم که همه چیز تاریک بود و کمکم داشت روشن میشد، اما نورِ پشت تپه همچنان...
-
زین به پشت؟
October 24, 2014
دانشجوی لیسانس که بودیم یه زمانی به سرمون زد که برای ادامه تحصیل بریم خارج از ایران. دلیلش شاید بیشتر از همهچیز این بود که آینده جالبی برای خودمون نه میدیدیم نه تصور میکردیم. در همین فکرها بودیم...
-
که با این «دَر» اگر در بند درمانند دَر مانند!
October 14, 2014
یه زمانی فکر میکردم که زندگی تو کشوری امریکا باید خیلی بهتر از خیلی جاهای دیگه باشه، از خیلی جهات. الان اگه کسی بیاد و برام از «امریکن دریم» صحبت کنه خنده که نمیشه گفت، دلم براش میسوزه، سعی میکنم کمی...
-
درس گرفتیم از دوستی
October 14, 2014
یکی از کمترین فایدههای داشتن دوستای خوب اینه که آدم ازشون چیز-میز یاد میگیره. اینکه این چیز-میزا رو بهت بگن با اینکه با رفاقت کردن باهاشون یاد بگیری دو چیز متفاوتیه، چون تا دلت بخواد حرف و حدیث و...
-
شب
September 25, 2014
خب گاهی هم آدم خوابش نمیبره اون موقع که باید خوابش ببره. داشتم به این فکر میکردم که داشتن دوستای خوب که بَرِت دارن ببرن اینور اونور کارای مختلف بکنی خیلی خوبهها. مخصوصا اینکه وقتم پره و هی نمیخوام...
-
کاری
September 24, 2014
راحول اهل هنده. از همون روزهای اولی که اومدم اینجا باهاش آشنا شدم. اونم هیات علمی جدیدیه که دانشگاه استخدام کرده و کارش «ارتباطات» هست. دو بار تا حالا با هم رفتیم پینگپنگ بازی کردیم. بازیش خوبه ولی...
-
پزشک دهکده
September 23, 2014
بالاخره نمردیم و ما هم مثل این آدمای باکلاس برای خودمون دکترِ خانوادگیدار شدیم. هرچند خانوادهمون یهنفرهست! دکترم رو امروز برای اولینبار دیدم. تو نیویورک بزرگ شده و تو شیکاگو تحصیلاتش رو تموم...
-
اول مهر
September 21, 2014
همیشه همینطور بوده. روز اول دست و دل آدم به کار نمیره و ترجیح میده فقط بشینه و آهنگ گوش کنه. اما مثل اینکه گذر سالها باعث شده که این تنبلیِ روز اول تبدیل به یک رسم بشه که مهر دلت نخواد کار کنی. چه...
-
کار
September 20, 2014
با رییس دانشکده صحبت میکردم. میگفت که معلوم نیست سال دیگه برام جا داشته باشن. گفت اگه که ویزیتینگ بخوان خوشحال میشه که منو نگه داره اینجا اما برای ویزام کاری نمیتونه بکنه. گفت که «رسم» نیست که...
-
شنبه عصر
September 20, 2014
نشستم تو خونه چایِ استخدوسی که علی بهم معرفی کرده و دوستش دارم رو میخورم و آهنگ گوش میدم. ماهی توی فر در حال پختنه و برنج هم رو گاز داره دم میکشه. خونه رو امروز مرتب کردم و پوسترهایی که خریده بودم رو...
-
ویزا
September 19, 2014
پدر و مادرم چند ماهی هست که اقدام کردن برای اینکه ویزا بگیرن و بیان اینجا که منو بعد از پنج سال ببینن. هنوز وضعیتشون مشخص نیست. یه ایمیلی رسید هفته پیش که ویزاتون آمادست بیاین بگیرینش. اما شمارهش با...
-
بالای تپه
September 19, 2014
اینجا بی سرو صداست. کسی کاری به کارم نداره. البته نه اینکه هیچیِ هیچی ها، اما کارِ خاصی باهام ندارن اکثر آدمای دور و برم. همسایه هام رو به زور میبینم. یکیشون کشیشه و اسمش هست دِریل. یکیشون هم...